جدیدترین‌های نیوشاضیغمی
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ
فائزه

روزی که این وب افتتاح شد حتی فکرشو نمی‌شد کرد این همه مدت کنار شما باشیم و توی 3یا4 سالی که در خدمته شما هستیم افتخار می‌کنیم که شمارو در کنارمون داشتیم و از این خوشحال میشیم که تونسته باشیم رضایتتونو جلب کرده باشیم، این وب به کمک خود خانم ضیغمی اداره نمیشه اما مطالبی هم که در اینجا منتشر میشه کذب یا دور از حرف‌های ایشون نیست و یکی از دلایل دیر انشار شدنه مطالب وبسایت همین امره... برای آگاهی از آپ شدنه این وب به انتهای ستونه سمت راس مراجعه کنید و در خبرنامه این وب عضو بشید تا به محض بروز شدن مطلع بشید... موفق باشید

نويسندگان

«در چشم باد» اولین کار شما به حساب می آید. خب حضور اول مقابل دوربینمقدمه ای هم دارد.

سال 82 بود؛ پایان کار من در کانون سینماگران جوان. تقریباً پایان دوره‌ام بود. خانم نویدی گریمور آقای جعفری جوزانی و از مدرسین آنجا بودند. یک روز که تشریف آورده بودند آنجا، من را دیدند و گفتند آقای جوزانی یک نقش دارد برای کار بعدی اش. بعد به مدیر موسسه گفتند که این خانم خیلی چهر‌ه‌اش به درد این نقش می‌خورد. در واقع با معرفی‌ ایشان به مدیر موسسه من به دفتر آقای جوزانی معرفی شدم. دستیار آقای جوزانی از من تست بازیگری گرفتند. من آقای جوزانی را به چهره نمی‌شناختم، جالب اینکه همان روز در دفتر از بغل من رد شده بودند و من متوجه نشدم که ایشان آقای جوزانی هستند. دستیارشان فیلم تست مرا به ایشان نشان داده بودند و آقای جوزانی خواسته بودند که من را ببینند. وقتی رفتم دفتر تازه متوجه شدم که آن شخص که از کنار من رد شده بودند آقای جوزانی هستند. به من گفتند، یک نقش دارم که سخت هم هست، فکر می‌کنی بتوانی از پس آن بر بیایی؟ من هم با تردید درونی و حس اعتماد به نفس ظاهری گفتم بله و تقریباً سه هفته بعد از آن بله‌ای که گفتم و لطفی که ایشان کردند جلوی دوربین «در چشم باد» بودم؛ چهار ماه و نیم کار در ماسوله. حالا برای آن سکوی پرتاب، شانس، پله اول یا هر اسمی می‌توان گذاشت. این بود که من در حضور ایشان توانستم اولین کارم را بازی کنم و خیلی هم برای من جای خوشحالی داشت

ادامه این مطلب در ادامه مطلب


در چشم باد یک دانشگاه بود

۱۳۸۸ اول مهر

«در چشم باد» اولین کار شما به حساب می آید. خب حضور اول مقابل دوربین مقدمه ای هم دارد.

سال 82 بود؛ پایان کار من در کانون سینماگران جوان. تقریباً پایان دوره‌ام بود. خانم نویدی گریمور آقای جعفری جوزانی و از مدرسین آنجا بودند. یک روز که تشریف آورده بودند آنجا، من را دیدند و گفتند آقای جوزانی یک نقش دارد برای کار بعدی اش. بعد به مدیر موسسه گفتند که این خانم خیلی چهر‌ه‌اش به درد این نقش می‌خورد. در واقع با معرفی‌ ایشان به مدیر موسسه من به دفتر آقای جوزانی معرفی شدم. دستیار آقای جوزانی از من تست بازیگری گرفتند. من آقای جوزانی را به چهره نمی‌شناختم، جالب اینکه همان روز در دفتر از بغل من رد شده بودند و من متوجه نشدم که ایشان آقای جوزانی هستند. دستیارشان فیلم تست مرا به ایشان نشان داده بودند و آقای جوزانی خواسته بودند که من را ببینند. وقتی رفتم دفتر تازه متوجه شدم که آن شخص که از کنار من رد شده بودند آقای جوزانی هستند. به من گفتند، یک نقش دارم که سخت هم هست، فکر می‌کنی بتوانی از پس آن بر بیایی؟ من هم با تردید درونی و حس اعتماد به نفس ظاهری گفتم بله و تقریباً سه هفته بعد از آن بله‌ای که گفتم و لطفی که ایشان کردند جلوی دوربین «در چشم باد» بودم؛ چهار ماه و نیم کار در ماسوله. حالا برای آن سکوی پرتاب، شانس، پله اول یا هر اسمی می‌توان گذاشت. این بود که من در حضور ایشان توانستم اولین کارم را بازی کنم و خیلی هم برای من جای خوشحالی داشت.
 - در واقع این اتفاق ریسک‌پذیری آقای جوزانی بود؟
آقای جوزانی این قدر به خودش مطمئن است که این موضوع را ریسک نمی‌داند. این اتفاق هم از نگاهی که ایشان به کار دارند به وجود آمده. یک نگاه حرفه‌ای که در همان ابتدا می‌تواند تا ته ماجرا را بخواند. احتمالا موقع انتخاب من پیش خودشان گفته‌اند که بی‌تجربگی‌هایش را می‌گذارم کنار و به عنوان بازیگر از او بازی می‌گیرم؛ کاری که در همان پروژه برای بهنام وارسته هم اتفاق افتاد. ایشان هم اولین بازی‌اش بود. این‌ها شهامت و قدرت و اعتماد به نفس کارگردان را می‌رساند؛ فکر می‌کند از فردی که تا حالا کاری نکرده می‌تواند بازی بگیرد و بازیگر جدیدی را کشف کند. اصل ماجرا هم همین است مگر ما تا کی می‌توانیم روی بازیگرهایی که هستند حساب کنیم. به هر حال با چنین اتفاقاتی است که بازیگران جدید به عالم سینما معرفی می‌شوند.
 - الان کارها به سمتی رفته که کارگردان‌های ما کمتر قدرت ریسک‌پذیری دارند. مثل آقای جوزانی کمتر پیدا می‌شود. شاید اگر شما را انتخاب نمی‌کردند، شروع بازی تان جور دیگری می‌شد.
اصلا اتفاق نمی افتاد. هیچ موقع دیگر هم بازیگر نمی‌شدم. من خیلی وقت است به کارگردان‌هایی که با آنها کار می‌کنم می‌گویم اگر 3 تا 4 نقش اصلی را می‌دهید به بازیگرهای شناخته شده، یکی را هم بدهید به بازیگری که دانشجوی این کار بوده، می‌تواند کار کند و ابزارش را هم دارد. بالاخره ما که سینما کار می‌کنیم به یک جایی رسیده‌ایم که تشخیص بدهیم طرف می‌تواند یا نمی‌تواند؛ می‌دانیم استعدادش را دارد یا نه. اگر بخواهیم فقط رو کنیم به آدم‌هایی که هستند، خب هر چیزی ظرفیتی دارد که تمام می‌شود یا اصلا مردم خسته می‌شوند از این همه چهره‌ای که دارند تکرار می‌شوند. به هر حال شهامت این ریسک را کارگردان‌ها باید پیدا کنند و این کار را انجام دهند. شاید اگر آقای جوزانی آن روز این کار را نمی‌دادند الان من نیوشا ضیغمی بازیگر نبودم.
 - و شاید مسیر زندگی‌تان جور دیگری می‌شد؟
شاید اصلا می‌رفتم دنبال رشته خودم. شاید می‌رفتم دنبال کاری که درسش را خوانده‌ام. شاید بازیگری را فراموش می‌کردم. شاید اصلا پرت می‌شدم. شاید اصلا می‌رفتم چهار تا نقش الکی کار می‌کردم و زده می‌شدم. می‌دانید خیلی اتفاقات دیگری می‌توانست بیفتد.
 - حالا اصلا آن موقع دغدغه بازیگری هم داشتید؟
بله داشتم. من به شدت به سینما و بازیگری علاقه‌مند بودم. در صورتی که رشته تحصیلی‌ام روانشناسی کودک بود، اما کلاس‌های بازیگری را می‌گذراندم. به شدت به بازیگری علاقه‌مند بودم ولی لطف خدا بود و سرنوشتم این گونه بود که سر راه من چنین آدم بزرگی قرار بگیرد که واقعاً هم از دل و جانش به من کار یاد داد.
 - تجربه اول در هر کاری یا آدم را خیلی مشتاق می‌کند یا خیلی زده، می‌خواهم ببینم برای شما «در چشم باد» چه حکمی داشت؟
بعد از این چهار ماه و نیم، بعد از آن همه کار سخت و سنگین، توی آن فضا.... شاید باورتان نشود که ما هر روز ساعت 5 صبح بیدار می‌شدیم و تا دم غروب کار می‌کردیم. در آن فضاهای روستایی که خودتان قطعاً‌ می‌دانید چه شرایطی دارد، در آن سرمای ماسوله ـ ماسوله شهر سردیست ـ و... ولی این قدر عشق به کار داشتم، که روزی که کارمان تمام شد و داشتم می‌آمدم با چشم گریان برگشتم. این قدر آن محیط برایم جذاب شده بود و این قدر به کار علاقه‌مند شده بودم. الان که به آن فکر می‌کنم می‌بینم تمام این اتفاقات افتاد ولی به من فشاری نیاورد برای اینکه بخواهد به زور بازیگرم کند. آقای جوزانی تکنیک را بلد بود. جوری با من رفتار کرد که خود به خود آن اتفاقی که باید بیفتد افتاد و این‌ها تنها برمی‌گردد به تبحر، شناخت و سوادش.
 - در چشم باد اولین کارتان بود ولی آخرین کار پخش شد و اخراجی‌ها که آن موقع آخرین کارتان بود اول از همه. سیر پخش عجیبی هست؟
واقعا عجیب و غریب است. برای همین اتفاق مضطرب بودم. من هشتمین کارم را داشتم شروع می‌کردم که اولین فیلمم آمد روی اکران که آن هم هفتمین کارم بود؛ اخراجی‌ها. خیلی سیر اکران فیلم‌هایم غیرمتعارف بود؛ اما لطف خدا بود و اینکه تقدیر آدم‌ها را نمی‌‌شود عوض کرد. قرار بود که من این همه معطل بشوم، این همه صبر کنم، این همه دیر دیده بشوم و امروز بعد از اینکه 5، 6 سال است که دارم کار می‌کنم، 2 سال باشد که فیلم‌هایم اکران شده و مردم آنها را ببینند.
 - این دیر دیده شدن هم دیگر خیلی دیر بود. بازیگر را از همه چیز دور می‌کند، بی انگیزگی هم که دیگر طبیعی ست.
ولی به این معتقدم که خیلی وقت‌ها چیزهایی که از نظر ما مصیبت است، موهبت است یا شاید خیلی چیزهایی که موهبت است، مصیبت باشد. من واقعاً به این نتیجه رسیده‌ام چون خیلی اتفاق‌ها بوده. آن لحظه که نیفتاده من کلی غصه خوردم و کلی ناراحت نشدم که چرا آن اتفاقی که می‌خواستم نیفتاد و بعد از اینکه گذشته، به این نتیجه رسیدم که خدا را شکر این اتفاق نیفتاد که اگر می‌افتاد من بیچاره می‌شدم. شاید اگر من زود به آن شهرت دست پیدا می‌کردم و شاید اگر زود به نتیجه می‌رسیدم این همه تلاش نمی‌کردم. شاید اگر مسیر حرفه‌ای من جور دیگری بود، امروز این نبودم. واقعاً خوشحالم از این اتفاقاتی که افتاده. شاید آن لحظه می‌گفتم چرا ولی امروز جواب این چرا را گرفته‌ام.
 - زمانی که در چشم باد می‌خواست پخش شود، خب 6 سال از شروع کار شما گذشته بود. می‌توانستید خیلی ناراحت باشید از پخش این سریال یا خیلی خوشحال. ناراحت به خاطر اینکه خب اولین کار بی‌تجربگی‌هایی هم دارد و خوشحال به خاطر اینکه قالب امروز را ندارید و ...
من مطمئن بودم که در چشم باد کار خوبی‌ست. اما از این‌که من در این سریال چه شکلی هستم، هیچ تصوری نداشتم. شبی که اولین قسمت «درچشم‌باد» می‌خواست پخش شود، قلبم داشت کنده می‌شد. واقعاً مضطرب بودم چون اگر اولین کارم همان موقعی که هیچ کس مرا نمی‌شناخت پخش می‌شد اتفاق خاصی نمی‌افتاد. اما امروز همه می‌دانند که این بازیگر فلانی است که از زمین تا آسمان با خودش فرق دارد. من می‌دانم که اولین کارم است.
 - استرس هم به خاطر این است که من و شما می‌دانیم این اولین کار است، بیننده عام که این موضوع را نمی‌داند یا پیش خودش می‌گوید که نیوشا ضیغمی چه کار خوبی کرده که ساختار خودش را شکسته و کار متفاوتی انجام داده یا اصلا نه؛ به دلش نمی‌نشیند و کلی تصور غلط از بازیگری شما در ذهن‌اش شکل می‌گیرد.
بله، همین‌طور است. می‌گویند که چرا این کار را کرده؟ بیننده چه می‌داند که این اولین کار من است. خیلی‌ها خیال می‌کنند به همان ترتیبی که فیلم‌های من اکران شده،‌ بازی کرده‌ام. چه می‌دانند که جریان چیست؟ فکر نمی‌کنم که اصلا به این موضوع فکر کنند. ولی خب، شب اولی که «در چشم باد» پخش شد؛ هیچ قضاوتی در مورد خودم نداشتم اما با تلفن‌های بعدش که از دوستان سینمایی‌ و غیر سینمایی به من شد، نفس راحتی کشیدم و گفتم خب مردم کار را دوست دارند. ممکن است الان که 6 سال است دارم کار می‌کنم، بگویم اگر این نقش را الان بازی می‌کردم، یک جور دیگر بازی می‌کردم؛ ولی اینکه بیننده مرا پذیرفته و دوست داشته خدا را شکر می‌کنم.
 - یعنی بازتاب بیننده‌ها خوب بوده؟
آن چیزی که به من گفتند این طور بوده. شاید واقعیت این نباشد. به هر حال فضای دور و بر من محدود است. یک تعداد مشخصی هستند که سریال را دوست داشته‌اند.
 - الان بازی شما سر و شکلی گرفته؛ هر فیلمنامه‌ای را نمی‌پذیرید و هر نقشی را قبول نمی‌کنید. اما آن موقع ناخودآگاه باید به این نقش تن در می‌دادید و قبول می‌کردید. الان نگاه شما به این نقش چه جوری است؟
 اگر الان هم این نقش به من پیشنهاد می‌شد بازی می‌کردم.
 - شاید یک مقدار باورش سخت باشد؟
چون هیچ‌کس از من انتظار دیدن چنین نقشی را ندارد. خودم بعد از این همه سال وقتی دیدمش از خودم تعجب کردم. خیلی خوب است که آدم بتواند یک چیز متفاوت را تجربه کند.
 - واقعاً همین است. چقدر مخاطب شما را با یک سر و شکل ببیند؟
چقدر بیننده من را در قالب یک دختر شهری سانتی مانتال ببیند. برای خیلی از بازیگرها مسأله‌ای که الان وجود دارد این است که می‌روند سر کاری و قرار است نقش یک دختر جنوب شهری را بازی کنند، می‌خواهند با همان لباسی که تن‌شان هست جلوی دوربین بروند یا با همان ساعتی که دستشان است. یک ذره حاضر نیست گریمش را تغییر دهد. گریم متفاوت را نمی‌پذیرد.
 - البته شما با قرنطینه هم این موضوع را ثابت کرده‌اید. اگر بخواهیم این تفاوت‌پذیری نقش «رعنا» در سریال «در چشم باد» را به حساب کار اول نگذاریم. واقعاً دوست دارم. دوست دارم یک اتفاقی برایم بیفتد. می‌دانی ما فکر می‌کنیم که اگر یک نفر را همان جوری دیدیم، نباید تغییر کند، هیچ جور دیگر نباید دیده شود یا اگر قرار باشد این تغییر انجام شود، چهره بازیگر نباید زیاد تغییر کند.
 - البته این ضعف خیلی از ستاره‌های ماست. چون در نقشی با یک قیافه مقبول شده‌اند، با همان فرم جلوی دوربین می‌روند و در چند تا کار خودشان را تکرار می‌کنند.
می‌دانید چرا؟ چون با خودش فکر می‌کند استار را این‌جوری پذیرفته‌ اند.
 - اما مخاطب هم تا یک جایی می‌تواند تحمل کند؟
دقیقاً. فکر می‌کنیم که چهره و استار ما باید خوشگل باشد اما استار نمی‌تواند بازیگر خوبی باشد. اگر قرار باشد که بازیگر خوبی باشد باید خوشگل نباشد. این یک اصلی است که جاافتاده. آن بازیگرانی که متکی به چهره نیستند، اگر هم یک بازی معمولی بکنند، ما فکر می‌کنیم بازی خوبی کرده‌اند. یا این‌که می‌گوییم کار خاصی کرده؛ در صورتی که شاید آن کار را من هم بتوانم بکنم. اما اصلا کارگردان سمت من نمی‌آید. شاید فکر می‌کند که اصلا قبول نمی‌کنم یا اینکه خودم شهامت قالب شکستن را پیدا نمی‌کنم؛ چون اگر بیننده من را با این لباس و تیپ و قیافه پذیرفته، اگر یک پله آن‌طرف‌تر بروم دیگر همه چیز به هم می‌ریزد. در صورتی که این‌طوری نیست. ما باید قدرت این را داشته باشیم که از خودمان جدا شویم. بیننده چقدر من را این شکلی ببیند؛ چه‌قدر با یک تیپ خودم را تکرار کنم؟
 - برگردیم سر «در چشم باد». همان موقع یعنی سال 82 بازیگرهای شناخته شده‌ای هم سر این کار بودند. تقابلی بود بین شما که اولین کارتان بود و بازیگرهای پخته. این چه‌قدر کمک‌تان می‌کرد؟ یا نه اصلا استرس‌زا بود؟
خیلی زیاد. زمانی هست که آدم از لحاظ آگاهی در جایگاه خوبی‌ست؛ اما یک بچه کوچک ممکن است در کنار یک پرتگاه چهاردست و پا راه برود و لبخند بزند. عین خیالش هم نیست، نمی‌داند که کمی آن‌طرف‌تر ممکن است بیفتد پایین. ولی یک آدم بزرگ اگر بکشی‌اش هم لبه پرتگاه نمی‌رود. من در حقیقت حکم همین را داشتم. کسی بودم که تازه پا گذاشته بودم به حرفه‌ای. اصلا نمی‌فهمیدم خطرش چیست؟ یا تعریف اشتباه در آن چیست؟ این‌قدر شوق کارکردن در من بود که به بد یا خوب شدنش فکر نمی‌کردم. فقط می‌خواستم بیایم. اما خدا را شکر می‌کنم خوردم به پست آدم‌هایی که خیلی به من کمک کردند. واقعاً همان موقع، خود آقای نیکپور، آقای جوزانی، آقای زرین‌دست، آن دوست تاجیکی‌‌ای که آنجا بودند- آقای عبدالرزاق که ایشان از مفاخر تئاتر تاجیکستان هستند ـ و تمام دوستانی که آنجا بودند، این قدر به من لطف کردند که باعث شدند از پله خطر عبور کنم.
 - یعنی پله خطر را متوجه نشدید؟
شاید الان اگر بود خیلی دست و دلم می‌لرزید؛ وای دارم نقشی بازی می‌کنم که از خودم متفاوت‌تر است، یا اگر نشود چه می‌شود یا ... اما آن موقع اصلا به این چیزها فکر نمی‌کردم. آن موقع خطر را حس نکردم. بعداً فهمیدم. یعنی من اضطراب بازیگری را در تردست فهمیدم یعنی چی. برای اولین فیلم سینمایی که جلوی دوربین رفتم تازه فهمیدم اضطراب بازیگری یعنی چی. تا قبلش واقعاً نمی‌فهمیدم.
 - تردست هم اکران نشد اما قرار است در مهرماه، شوریده، یکی دیگر از فیلم‌های اکران نشده شما اکران شود؟
بله، شوریده سومین کار سینمایی‌ام بود. جزو کارهایی‌ست که می‌گویند تأثیر خودش را روی تو می‌گذارد. از آن کارهایی بود که تأثیرش را روی من گذاشت.
 - یادم هست که شما برای این فیلم کاندید سیمرغ هم شدید؟
بله؛ کاندیدای نقش اول. برای «حس پنهان» هم کاندیدای نقش مکمل شدم. بعد از آن فیلم اصلا یک آدم دیگری شدم و از آن به بعد تغییر کردم تا به امروز رسیدم؛ آن کار واقعاً من را پخته کرد. بازیگری را یاد گرفتم. اتفاقاً چند روز پیش با آقای رویین‌تن بحث همین موضوع بود و همین‌ جا برای بار هزارم می‌گویم که باید از آقای سجادی تشکر کنم. به خاطر این همه صبوری‌ای که کرد که بخواهد من این نقش را درست ایفا کنم. دیروز داشتیم صحبت بازیگرها را می‌کردیم که چگونه در چه لنزی، چه اتفاقی بیفتد و آیا بازیگرها می‌دانند یا نمی‌دانند که من به آقای رویین‌تن گفتم مدیون آقای سجادی‌ام یعنی بازیگری در لنزهای مختلف را من در این کار تجربه کردم. بازیگری در شرایط مختلف روحی را هم. نقش دختری که از ابتدا تا انتهای فیلم 6 تا کاراکتر عوض می‌کند. 6 نوع شخصیت در یک نفر و بازی بسیار سخت؛ چه از نظر بازیگری و چه از نظر تکنیک بازیگری که شما بدانید در چه لنزی چه بازی‌ای باید بکنید. آن موقع برایم عین دانشگاه بود. این دو تا کار مثل این بود که 4 سال درس بازیگری خوانده‌ام. الان وقتی کتاب‌های مختلف بازیگری را می‌خوانم، می‌بینم که من این‌ها را عملی تجربه کرده‌ام و این خیلی بهتر از آن است که فقط بخوانی.
 - به هرحال «در چشم باد» اولین کارتان بود. شاید اشتباهات عجیب و غریب هم چاشنی می‌شده و ...
خیلی زیاد. مثلا در سکانس قبرستان بودیم که شوهر من اعدام شده بود و قرار بود مراسم خاکسپاری‌اش انجام شود. این قدر فضای کار در قبرستان سنگین بود که نگ. می‌گویند آدم آچمز می‌شود، هنگ می‌کند من آن‌جوری شده بودم. همه چیز یادم رفته بود؛ دیالوگ یادم رفته بود، لهجه یادم رفته بود و ... شرایطی پیش آمد و جوی آنجا حاکم بود که من کلا هنگ کردم. واقعاً این‌ها مال بی‌تجربگی‌ بود. امروز اگر در پشت‌صحنه بمب هم منفجر شود، شاید روی من خیلی تأثیر نگذارد. می‌گویم من بازیگرم و باید به نقشم مسلط باشم و بازی کنم. اما آن روز این تسلط را روی خودم نداشتم. هر اتفاق کوچک و بزرگی می‌توانست مرا منقلب کند و ... حتی جمله کوچک و حرف های افراد مختلف. آن روز اتفاقاتی افتاد که خیلی بهم ریختم. واقعاً آقای جوزانی با بدبختی آن سکانس را از من گرفت. اتفاقاً‌ آن سکانس را موقع پخش‌اش هم ندیدم، سر کار بودم و ندیدم عاقبت چی شد.
 - به نظرم ماه‌چهره خلیلی شما را می‌توانست کمک کند. خودش هم تازه شروع کرده بود. البته اگر اشتباه نکنم در چشمان سیاه ایرج قادری بازی کرده بود ولی به هر حال تازه کار بود و به عنوان کسی که اول کارش بوده مطمئناً شما را درک می‌کرده؟
ماه‌چهره دوست خوب من بود و هنوز هم هست. من و ماه‌چهره تمام وقت کار در یک اتاق با هم بودیم. کار خیلی زنانه نبود و تعداد زنان به اندازه انگشتان دو تا دست هم نمی‌رسید. من بودم، خانم خلیلی، خانم لطافت یوسفی، چند تا دستیار گریم و یک دستیار لباس. بعد حدود 200 تا آقا سرکار ما بودند. تنها دلخوشی و دلگرمی من در آن کار حضور ماه‌چهره بود که من و او در یک اتاق بودیم و کلی همدیگر را ساپورت روحی می‌کردیم، واقعاً به من کمک روحی زیادی کرد.
 - هدایت بازیگری هم می‌کرد؟
نه، این طوری نبود. بیشتر دوستم بود. بیشتر سر مسایل شخصی راحت بودیم و با هم حرف می‌زدیم؛ بالاخره چهار ماه و نیم دوری از خانواده، اولین کار در آن فضا، توی آن شهر دور افتاده خلوت که اصلا آدم نمی‌بینی، زمستان هم بود و کسی در ماسوله زندگی نمی‌کرد. خیلی سخت بود ولی واقعاً بودنش خیلی خوب بود اما هدایت و کارگردانی همه به عهده خود آقای جوزانی بود. اما دوست خوب من بود و هست.
 - درباره آقای جوزانی هم صحبت کنیم.
خیلی خوب، خیلی خوب. این بهترین تعریف است. واقعاً می‌داند که چه کار دارد می‌کند. خیلی مسلط است.
 - خب آن موقع اول کارتان بود و شاید قدرت آنالیز کمتری نسبت به الان که 6 سال گذشته داشتید؛ الان قضیه فرق می‌کند. اگر الان بخواهید خودتان را برای سریال در چشم باد آنالیز کنید، چه چیزی به ذهن‌تان می‌رسد؟
خیلی نپختگی در بازی‌ام بود. خیلی خامی هست، خیلی جاها می‌توانستم بهتر از اینکه هست باشم. اما پختگی درس دادنی نیست. مثل سرم نیست که وصل کنند به فرد. پختگی در مسیر کار بازیگر اتفاق می‌افتد. مثل نگاهی که مادربزرگ من به زندگی دارد و من ندارم چون در مسیر زندگی مو سفید کرده.
 - اما مشخصه‌هایی هست که حتماً متوجه آن می‌شوید؟
یادم نیست. اما خیلی از سکانس‌ها را که می‌دیدم، پیش خودم می‌گفتم کاش این را یک جور دیگر بازی می‌کردم.
 - شما این اواخر با آقای جوزانی تماس داشته‌اید؟
نه، متأسفانه من دو بار تماس گرفتم اما نتوانستم با ایشان صحبت کنم اما در مجله خواندم که کار تمام شده. (سهیل سلیمانی مدیربرنامه‌های خانم ضیغمی: کار تمام شده، اما قرار است آقای جوزانی یک کار دیگر را شروع کنند؛ یک فیلم سینمایی بلند درباره انقلاب مشروطه یا نسخه سینمایی در چشم باد(
  حالا به نظر شما این سریال آن پارامتر مانایی یا ماندگاری را دارد یا نه؟ مثل خیلی از سریال‌های دیگر فقط می‌آید و می‌رود یا نه در ذهن‌ها می‌ماند؟
من کار را دوست دارم. واقعاً برای این کار زحمت کشیده‌اند؛ چه موقعی که متن آن نوشته می‌شد و چه موقعی که کار می‌کردند. واقعاً برای آن به اندازه ده‌ها فیلم سینمایی زحمت کشیده‌اند و واقعاً شرایط سخت کار را من آنجا درک کردم، شرایطی که حساسیت روی آن به اندازه فیلم سینمایی بود نه تلویزیونی. من فکر می‌کنم نتیجه‌اش دارد دیده می‌شود.
 - یک سریال ماندگار باید مشخصه‌ای داشته باشد؟
سلیمانی: من یک چیزی را یادآوری کنم. آن موقعی که داشتیم با هم صحبت می‌کردیم. این سریال نگاهش به تاریخ از یک زاویه دیگر است؛ یعنی در بستری از احساسات می‌آید و تاریخ را بررسی می‌کند. بعضی وقت‌ها آن وقایع را حتی وقعی هم نمی‌نهد و جنبه احساسی را نشان می‌دهد. تا حالا چنین سریال تاریخی‌ای نداشته‌ایم.
ضیغمی: پرداختن به سه دوره تاریخی ایران از نگاه سوم. انگار یک نفر این ماجرا را دارد می‌بیند. خود این یک اتفاق است. از آن طرف نحوه پرداختن به‌ آن، بازیگرانی که نقش را بازی کرده‌اند و نحوه کارگردانی می‌تواند مجموعه‌ای ماندگار را شکل دهد.
 - و بیتا توکلی .
ما تمام مدت با هم بودیم. چهارماه و نیم با خودش و مادرش زندگی می‌کردیم. پدرش هم می‌آمد و می‌رفت ولی متأسفانه اتفاق تلخی افتاد و ایشان همراه پدر و مادرش تصادف کردند و فوت کردند. خیلی متأسف شدم، وقتی شنیدم اصلا شوکه شدم. به هر حال ما چهار ماه و نیم زندگی نزدیک و لحظه به لحظه داشتیم اما به هر حال این هم از وقایع تلخ سرنوشت است. خیلی حس بدی است. بعد از این همه سال هم دوباره داریم می‌بینیمش؛ دوباره دارد خاطره‌ها زنده می‌شود اما این هم جزو روزگار است و تلخی‌های خودش را دارد. اما همین که یادش زنده است جای شکر کردن دارد.
 - ارسلان قاسمی هم که خیلی اذیت می‌کرد؟
ارسلان بامزه است. ارسلان کوچک بود و شیطان. دم به دقیقه هم قهر می‌کرد و می‌گفت من دیگر بازی نمی‌کنم و می‌خواهم بروم، بعد مجبور بودند به او باج بدهند که نرود.
 - پیشنهادات و کارهایی که این روزها دارید به چه صورت است؟
بخشی از آن بازیگری است که این روزها در فیلم «زمهریر» آقای رویین‌تن دارم انجام می‌دهم. مضمون آن هم برای دفاع مقدس است. دختری که پدرش مفقودالاثر شده. اما نگاه تازه و غیرمتعارفی به قضیه دارد و خارج از کلیشه‌ها هم هست. پیشنهاد هم دارم مثل بقیه بازیگرها اما هنوز کار دیگری را انتخاب نکرده‌ام. یک بخش دیگر هم همان دفتر سینمایی‌ست که راه انداخته‌ایم، امیدوارم بتوانیم به زودی اولین کارمان را شروع کنیم.
 - مجوز تهیه‌کنندگی را گرفته‌اید؟
صحبت‌هایی شده اما قرار است ابتدا در سمت سرمایه‌گذار باشم که بتوانم کارت موقت تهیه‌کنندگی را بگیرم تا بعد چندتا کار دیگر که انجام دادم، کارت دائم صادر شود.
 
منبع:   ماهنامه زندگی ایرانی


موضوع مطلب :
۱۳۸۸/٧/۸ :: ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ
امکانات جانبی





Powered by WebGozar

برای اطلاع از اخبار و عکس های جدید در خبرنامه عضو شوید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای جدیدترین‌های نیوشاضیغمی محفوظ است